گزارش کامل از دیدار و گفت‌وگوی داستانی با عبدالواحد رفیعی در نشست ادبی «کاریز»

برای انتقال حس و هم‌ذات‌پنداری باید به زبان خود مردم سخن گفت

اشاره

نخستین نشست داستانی «کاریز» با میزبانی بخش داستان خانه ادبیات افغانستان و حضور عبدالواحد رفیعی، داستان‌نویس و طنزپرداز کشور، شنبه 8 آذر/ قوس 1404 برابر با 29 نوامبر 2025 در بستر گوگل‌میت برگزار شد. این نشست، چهارمین جلسه از سلسله‌نشست‌های ادبی، فرهنگی و هنری کاریز بود که خانه ادبیات افغانستان با هدف فراهم آوردن فرصت بیش‌تر برای هم‌افزایی ادبی، فرهنگی و هنری و گفت‌وگو میان اهل فرهنگ، پژوهشگران، شاعران، نویسندگان و هنرمندان داخل و خارج کشور از فصل پاییز امسال در فضای مجازی به راه انداخته است. در این نشست که فاطمه موسوی و سکینه علی‌زاده آن را اداره می‌کردند، رفیعی به پرسش‌های آنان و شماری از شرکت‌کنندگان پاسخ داد.

رفیعی در سال ۱۳۵۱ در روستای قره‌چه از شهرستان (ولسوالی) قره‌باغ و استان (ولایت) غزنی به دنیا آمد و تحصیلات خود را تا صنف نهم، قریه به قریه خواند و دبیرستان را در شهر اصفهان به پایان رساند. وی پس از سال‌ها زندگی در افغانستان و گذراندن بخشی از عمر خود در مهاجرت در ایران و بیش از یک دهه فعالیت مستمر فرهنگی و اداری در افغانستان، پس از فروپاشی نظام سیاسی کشور در سال 2021 به مهاجرتی ناگزیر تن داد و اکنون در شهر برلین، پایتخت آلمان زندگی می‌کند. وی در زمان حضور در افغانستان به معلمی روی آورد و پس از سقوط حکومت اول طالبان به کابل رفت و با نشریات گوناگون همکاری کرد. وی برای مدت کوتاهی، عضو شورای نویسندگان مجله «خط سوم» بود که در مشهد نشر می‌شد. او از سال ۱۳۸۲ در زمینه حقوق بشر فعالیت می‌کرد و کارمند  کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در شهر هرات بود. از آثار رفیعی می‌توان به این موردها اشاره کرد: آشار، تَلَکِ‌‌ گرگ، پیراهن سیاه با گل‌های سرخ، سگ‌های نامی قریه ما، غرقاوی و کتاب فیل و مورچه و مجموعه طنزی با نام بنای یاد‌بود دموکراسی. در این میان، بعضی از داستان‌هایش به زبان‌های پشتو، سوئدی و آلمانی ترجمه شده‌اند. اکنون شرح کامل دیدارگفت‌وگوی داستانی با عبدالواحد رفیعی را خواهید خواند.

آغاز مسیر داستان‌نویسی: از علاقه تا خلق اثر

کاریز: چه شد که به داستان‌نویسی روی آوردید و چرا شعر یا هنرهای دیگر را انتخاب نکردید؟

رفیعی: داستان‌نویسی برای من، یک انتخاب ناخواسته و ناخودآگاه بود که از علاقه شدید به داستان‌خوانی آغاز شد. من داستان‌هایی را بارها می‌خواندم و تحت تأثیر عمیق نویسندگانی مانند آنتوان چخوف قرار می‌گرفتم. جرقه اولین داستان جدّی‌ام، «آشار»، از یک دیالوگ کوتاه دونفره در ذهنم شکل گرفت. هیچ‌گاه به چاپ آثارم فکر نمی‌کردم و انتشار اولین مجموعه داستانم با حمایت و تشویق ابوطالب مظفری و محمدحسین محمدی صورت گرفت.

تأثیر کودکی و محیط زندگی بر داستان‌ها

کاریز: تجربه‌های دوران کودکی شما به ‌ویژه رویدادهای دشوار چه تأثیری بر نگاه ادبی و قلمتان گذاشته است؟

رفیعی: تمام داستان‌های من، رگه‌هایی از واقعیت یا ایده‌های اولیه از کودکی‌ام دارند و سرچشمه بسیاری از شخصیت‌های اول داستان‌هایم، کودکان هستند. من معتقدم «کودک درون» انسان، دست‌مایه همیشگی برای نوشتن است. داستان «آشار» نیز که شخصیت اول  آن، یک کودک است، از تجربه‌های زندگی در محیط فقیرانه و روابط اجتماعی خاص روستاهای افغانستان ریشه گرفته است. ۹۵ درصد داستان‌نویسی به برداشت انسان از محیط اطراف و تجربه زیستی او بستگی دارد و تنها ۵ درصد مربوط به تکنیک‌های آکادمیک است.

بومی‌گرایی و اهمیت لهجه محلی

کاریز: چرا در داستان‌هایتان مانند «آشار»، از گویش و لهجه هزارگی استفاده کردید و امتیاز و چالش‌های این رویکرد چه بوده است؟

رفیعی: استفاده از لهجه، انتخابی ناگزیر و طبیعی برای من بود؛ زیرا «هر سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند». برای انتقال درست و قوی حس و هم‌ذات‌پنداری با مردم باید به زبان خودشان سخن گفت. من هنگام نوشتن هرگز به خواننده تهرانی یا کابلی فکر نمی‌کنم. این بومی‌گرایی، عامل موفقیت داستان است. البته این رویکرد چالش‌هایی نیز داشت. مثلاً در گذشته، برخی مجلات افغانستان به دلیل لهجه هزارگی، داستان‌هایم را چاپ نمی‌کردند. در هر حال، معتقدم برای حفظ غنای ادبیات، لازم است که آثار از همان حوزه جغرافیایی و با گویش محلی خود خلق شوند.

جایگاه طنز در آثار و جامعه افغانستان

کاریز: شما سابقه طنزپردازی نیز دارید. جایگاه طنز در حال حاضر چگونه است و آیا هنوز به این حوزه می‌پردازید؟

رفیعی: طنز با گذر زمان تغییر می‌کند و باید به‌روز شود. زمانی که من طنز می‌نوشتم، بسیار پرطرفدار بود، اما به مرور زمان، چون داستان را جدّی‌تر گرفتم و هم‌چنین به این دلیل که طنز در افغانستان کم‌تر جدّی گرفته می‌شد و گاهی با ریشخند اشتباه می‌شد، کم‌تر به آن پرداختم. با این حال، بسیاری از داستان‌هایم حاوی طنز نهفته‌ای شبیه به آثار آنتوان چخوف هستند.

 

ترجمه آثار و بازخوردهای آن

کاریز: داستان‌های شما به زبان پشتو ترجمه شده‌اند. چه چیزی باعث این اتفاق شد و بازخورد آن چگونه بود؟

رفیعی: ترجمه آثار در افغانستان عمدتاً شکل پروژه‌ای دارد. مجموعه داستان «آشار» به نام «اَشَر» به پشتو ترجمه و در کابل منتشر شد. بعدها نیز مجموعه‌ای از داستان‌های کرونایی‌ام به نام «غرقاوی» به پشتو و ازبکی ترجمه شد. اگرچه از بازخورد اجتماعی راضی بودم، اما از کیفیت برخی ترجمه‌ها رضایت کامل نداشتم. با این حال، معتقدم ترجمه آثار به زبان‌های دیگر می‌تواند به هم‌گرایی و رفع سوء تفاهم‌ها کمک کند.

مخاطب‌شناسی و تغییرات در جامعه خوانندگان

کاریز: آیا مخاطب داستان به آن شکلی که شما انتظار دارید، در افغانستان وجود دارد؟ وضعیت خوانش و خرید کتاب چگونه است؟

رفیعی: در گذشته، وضعیت خوانش و خرید کتاب در افغانستان بسیار ضعیف بود و حتی نویسندگان نیز آثار یکدیگر را نمی‌خواندند. در سال‌های اخیر، به لطف فضای مجازی و دسترسی آسان‌تر به آثار، وضعیت بهتر شده است. هنوز با وضعیت ایدئال فاصله داریم، اما نسل جوان بیش‌تر به سمت کتاب‌خوانی سوق پیدا کرده است.

جهانی‌سازی تجربه بومی و چالش‌های ترجمه

رامین: چگونه می‌توان تجربه‌های بومی یک نویسنده را جهانی کرد و هم‌زمان هویت نویسنده حفظ شود؟

رفیعی: این موضوع بسیار پیچیده و تکنیکی است. مشکل اصلی در ترجمه است؛ چون انتقال کامل نمادها و مفاهیم بومی با همان غنای اصلی به زبان‌های دیگر بسیار دشوار است. برای جهانی شدن به تلاش نهادها و خود نویسنده برای ترجمه و معرفی آثار به زبان‌های دیگر نیاز هست.

تفاوت «نماد» و «نشانه» در ادبیات

کاریز: تفاوت «نماد» و «نشانه» را در آثار ادبی چگونه تعریف می‌کنید؟

رفیعی: «نشانه»، چیزی ظاهری و خاص هر شخصیت یا محیط است که ممکن است در داستان‌های دیگر وجود نداشته باشد، مثل نشانه آبله روی صورت در یکی از داستان‌هایم که نمادی از رسوایی است. «نماد»، مفاهیمی عام‌تر است که در فرهنگ‌های مختلف قابل فهم هستند، مانند جغد به عنوان نماد شومی یا عدد ۱۳ به عنوان شماره نحس.

تأکید بر بومی‌گرایی و «امضای ادبی» نویسنده

بانو احمدی: بومی‌گرایی و استفاده از لهجه در آثار شما، نوعی «امضای ادبی» است که به فضاسازی عمیق و تأثیرگذار کمک می‌کند. آیا این رویکرد را ادامه خواهید داد؟

رفیعی: بله، این سبک را ادامه خواهم داد. همان طور که گفتم، برای انتقال حس و هم‌ذات‌پنداری باید به زبان مردم خود سخن گفت. این «نوستالوژی قوی» که شما به آن اشاره کردید، دقیقاً همان هدفی است که من دنبال می‌کنم.

چالش تعلیق در داستان‌های کوتاه

امین نیازی: با وجود قدرت توصیفی و شخصیت‌پردازی شما، چرا در برخی داستان‌های کوتاه، مانند «واسکَتِ بَرَگ»، تعلیق کم‌تری وجود دارد؟

رفیعی: در داستان «واسکَتِ بَرَگ»، هدف اصلی من، بیان یک مسئله مهم و پایان ضد انسانی بود و نه لزوماً ایجاد تعلیق طولانی. در داستان کوتاه، گاهی هدف، رساندن پیام یا تصویر خاصی است که ممکن است به تعلیق پیچیده‌ای نیاز نداشته باشد.

«مرگ» نویسنده پس از خروج از جغرافیای فارسی‌زبان

عارف حسینی: آیا این دیدگاه را قبول دارید که بسیاری از نویسندگان پس از خروج از جغرافیای فارسی‌زبان دچار نوعی «مرگ» ادبی می‌شوند و دیگر نمی‌توانند مانند گذشته بنویسند؟

رفیعی: این دیدگاه را تا حد زیادی قبول دارم. نویسنده مانند یک ماهی در آب به محیط بومی خود وابسته است. وقتی از آن محیط جدا می‌شود، به تدریج، ارتباطش با زبان، فرهنگ و جزئیات زندگی روزمره که منبع الهام او بوده‌اند، کم‌رنگ می‌شود. خودم نیز این چالش را تجربه کرده‌ام؛ حتی در نوشتن یک نامه ساده فارسی گاهی با مشکل مواجه می‌شوم. این «مرگ» به معنای توقف کامل نوشتن نیست، بلکه به معنای از دست دادن آن شور و ارتباط عمیق با ریشه‌های زبانی و فرهنگی است که در آثار قبلی وجود داشت.

تأثیر مهاجرت بر هویت زبانی و ادبی

کاریز: با توجه به مهاجرت شما به آلمان، آیا این مهاجرت بر هویت زبانی و ادبی شما تأثیری گذاشته است؟

رفیعی: قطعاً تأثیر گذاشته است. زندگی در محیطی که زبان و فرهنگ متفاوتی دارد، به تدریج، ذهن و زبان نویسنده را درگیر می‌کند. گاهی کلمات فارسی را فراموش می‌کنم. این یک چالش جدّی برای نویسنده‌ای است که زبان مادری‌اش، ابزار اصلی کار اوست. با این حال، تلاش می‌کنم این ارتباط را حفظ کنم، اما واقعیت این است که دوری از محیط بومی، تأثیرات خود را دارد.

آثار در دست نگارش و چالش‌های نویسندگی در مهاجرت

کاریز: آیا آثار جدیدی در دست نگارش دارید و چالش‌های نویسندگی در مهاجرت چیست؟

رفیعی: بله، آثاری در دست نگارش دارم که به دلیل گرفتاری‌های مهاجرت و فرآیند ادغام در آلمان، تکمیل آن‌ها به تعویق افتاده است. نویسندگی در مهاجرت با چالش‌های ذهنی و احساسی زیادی همراه است؛ دوری از محیط بومی و درگیری با اولویت‌های جدید زندگی می‌تواند بر روند خلاقیت تأثیر بگذارد. البته به همکاری با نویسندگان آلمانی و ترجمه متقابل آثار ادامه می‌دهم.

پایان‌بندی

دیدار و گفت‌وگو با عبدالواحد رفیعی در نشست کاریز داستان که با استقبال اهل ادب افغانستان روبه‌رو شد، دریچه‌ای دیگر به دنیای نویسندگی، چالش‌های فرهنگی و اجتماعی و اثرگذاری مهاجرت بر ادبیات افغانستان گشود. تأکید رفیعی بر ریشه‌ داشتن داستان‌هایش در بازتاب زندگی وی در دوره کودکی، بومی‌گرایی و استفاده از لهجه محلی، نشان‌دهنده تعهد عمیق او به فرهنگ و هویت سرزمین مادری است. هم‌زمان بیان صادقانه وی از چالش‌های نویسندگی در مهاجرت، اهمیت حفظ ارتباط با زبان مادری و ضرورت تشویق نویسندگان مهاجر و حمایت از آنان به وسیله نهادهای فرهنگی، هنری و ادبی و سازمان‌های فرهنگی جامعه‌های میزبان را بیش از پیش آشکار ساخت. نشست داستانی «کاریز» با بازمعرفی یکی از داستان‌نویسان کوشای افغانستان تلاش کرد بستری برای اندیشیدن دوباره به آینده داستان فارسی افغانستان در بسترهای گوناگون فرهنگی و جغرافیایی به ویژه جامعه در تبعید این کشور در سرزمین‌های غربی فراهم آورد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

دکمه بازگشت به بالا